X
تبلیغات
آمپول
سلام .

اومدم بگم تا ساعت 3 بعد از ظهر روز دوشنبه 88/8/18 هر آمپولی که می خواهید رو اعلا کنید تا کلیپ رو همون روز حاضر کنیم و تا فرداش هم آپلود شه . اگه هم چیزی ننویسید کلیپ چند روز دیگه حاضر میشه . ولی سعی کنید آمپولش دردناک باشه ( که عوض پولش دربیاد )

با تشکر .

مینا .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام به همگی . چند نفر واسه فیلم پیدا کردم ولی متاسفانه پول ( زیاد ) می خوان . اگه بتونم پول جور کنم اولین کلیپ ایرانی ( فکر کنم اولی باشه ) رو آپلود می کنم .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
  ببینید خوشتون میاد ؟  
   

 

 

 


Niki, 21 years old girl receiving a vitamine injection after gyno check-up.
 
     

© 2000-2009 www.gyno-x.com

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام

امروز می خواستم فایل آموزش تزریق رو بگذارم .

این هم لینک .

http://mina-inj.persiangig.com/other/injection.rar

ولی اونی که کامل تره کمی ایراد داره ( عکساش ناقصه ) ولی ارزشش رو داره .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام . چند روز پیش بد جوری سرما خوردم . رفتم دکتر دارو ها رو نوشت . ۲ تا دگزامتزون . گفت یکی رو امروز بزن یکی هم فردا .اولی رو همونجا زدم . فرداش مهمون بودیم . بعد از ظهر همه رفتن منم گفتم میرم آمپولمو می زنم خودم میام . همه رفتن . منم رفتم دارو خونه ۲ تا سرنگ و ۱ آب قطر گرفم . چون یکی از دوستان گفته بودن تزریق آب مقطر خیلی درد داره . اومدم خونه همونجوری آمپول ها رو آماده کردم . خوابیدم رو تخت خواب و مانتومو زدم بالا . شلوارمو کشیدم پایین و دگزامتازون رو به طرف چپ باسنم تزریق کردم . بعد برگشتمو اونیکی ور زدم اونیکی طرف باسنم . خیلی درد داشت . طوری که باسنم داشت می لرزید . خلاصه تموم شد و منم رفتم کفشامو پوشیدم و رفتم .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
از این به بعد تا نظر ندید پست نمی زنم .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام . با اجازه تینا خانوم من این خاطره های بچه ها  رو از وبلاگ ایشون ورداشتم . امیدوارم ناراحت نشن .

من اسمم نیلوفره. 19 سالمه.پری روز رفتم حمامو در اومدم.جلو باد کولر خوابم برد.از خواب که بیدار شدم گلوم درد میکرد.تا اخر شب که میخواستم بخوابم هم درد گلوم شدیدتر شد.بدنم هم درد میکرد.فردا صبح لباس پوشیدمو رفتم دکتر.خودم دیگه میدونم که هر وقت اینطوری میشم یعنی سینوزیتم اوت کرده و راهی جز اینکه چندتا امپول نوشجان کنم راهی ندارم.درمونگاه خلوت بودو سریع رفتم پیش دکتر.دکتر هم گلومو معاینه کردو گفت خیلی عفونیه و شروع کرد نسخه نوشتن.بعد نسخه هم درمورد مصرف داروها یکم توضیح داد.از داروخونه داروها رو گرفتمو برگشتم تزریقات.برام 4 تا پنیسیلین6.3.3 نوشته بود.1 تقویتی و 2تا دگزامتازون برای التهاب شدیدی که داشتم.پنیسیلینا رو 12 ساعتی باید میزدم.3تا سرنگ و امپولو دادم به اقایی که تو تزریقات بود.ازم پرسید کی پنیسیلین زدم؟گفتم تو عید بود.گفت پس نمیخواد.مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقا اومد بالا سرمو اول پنیسیلینو زد.بعد هم اون سمت شلوارمو دادم پایینو اون 2تا رو زدم.خیلی دردم اومدو لبمو گاز میگرفتم.لباسمو مرتب کردمو برگشتم خونه.شب هم بعد از غذا رفتم یه پنیسیلین زدم.امروز صبح هم یه پنیسلین زدمو یه دگزامتازون.الان هم تازه از تزریقاتی اومدم.دیگه امشب بعد از تزریق جون بلند شدن از روی تخت رو نداشتم.از روی شلوار یکم مالیدمو اومدم خونه...خیلی جای امپولام درد میکنه.خانومه امشب بهم گفت این امپولو کجا بزنه.تمومش کبود بود.

سلام من ویشکا هستم 19 سالمه و ازدواج کردم مهندس کامپیوترم شوهرم هم دکتره یه بار مریض شدم شوهرم 3 تا پنی سیلین برام اورد منم که از امپول بیزار حالا هی گریه میکردم بالاخره کمرمو به زور برگردوند هرچی جیغ زدم و گریه کردم فایده نداشت پنبه الکلی رو مالید و یهو امپولو فرو کرد کلی جیغ زدم ولی اصلا به من توجهی نکرد و تا ته فرو کرد تو انقدر گریه کرده بودم کاری نداشت سوزن بشکنه امپول دوم رو هم زد ولی رو امپول سوم بقلم کرد و پاهامو گرفت و تزریق کرد فرداش که از تخت پاشدم مطمئن شدم که خوابه جای امپولمو دیدم انگار زنبور نیشم زده بودیکی رو کمرم دوتا رو باسنم کبود شد حرصم گرفت پارچ ابو ریختم روش اونم حسابی قلقلکم داد

من اسمم پریاست و 22 سالمه زود زود مریض میشم اما تا قبل از اینکه ازدواج کنم تا مجبور نمیشدم دکتر نمیرفتم اخه خیلی از امپول میترسم اما الان از شانس بدم شوهرم دکتره و دست به امپول دادنش واسه من خوبه هر بار با هزار خواهش و التماس ازش میخوام تا امپول نده اما اخر سر یه امپول دیگه رو شاخشه البته واسه همون یه دونم کلی ناز و ادا میکنم و جیغ و داد راه میندازم الان میخوام یکی از خاطرات امپول زدنمو براتون تعریف کنم:
یه روز صبح که از خواب پاشدم گلوم بدجوری درد میکرد شب که شوهرم اومد خونه دیگه بی حال رو تخت دراز کشیده بودم اومد معاینم کرد و گفت میره تا داروهامو بگیره منم چیزی نگفتم اخه روز قبلش سر یه موضوعی حرفمون شده بود این بود که میونمون شکراب بود خلاصه رفت و با یه کیسه پر امپول برگشت خونه تا امپولارو دیدم حالم بدتر شد برداشتم یه نگاهی بندازم ببینم چندتاست دیدم وایییی 2تا پنادور یه BComplex و یه B12 همون موقع با پنبه و الکل اومد تو اتاق و بدون اینکه حرفی بزنه نشست امپولارو اماده کردن بهش گفتم چیکار داری میکنی من نمیذارم بهم امپول بزنی اما انگار اصلا صدامو نمیشنید داشت کار خودشو میکرد از شانس من اون شب برخلاف همیشه یه خورده عصبی و بی حوصله به نظر میومد (فکر کنم سر همون قضیه ی دیروز) خلاصه بعد از اینکه امپولارو اماده کرد با پنبه الکلی و امپول اومد سراغم و گفت برگردم تا امپولامو بزنه اما من با اینکه میدونستم وقتی میخواد امپول بزنه دیگه هیچ جور نمیشه از دستسش در رفت اما قبول نکردم و گفتم که نمیخوام امپول بزنم خودم خوب میشم (اخه یه بار که میخواست بهم امپول بزنه هر کاری کرد زیر بار نرفتم اونم اومد بغلم کردو با پاش محکم پاهامو نگه داشت جوری که اصلا نمیتونستم تکون بخورم و کار خودشو کرد)اره داشتم میگفتم با زور برم گردوند و گفت:اگه بخوای کولی بازی در بیاری و جیغ و داد راه بندازی جوری میزنم که بیشتر دردت بیاد دیگه هیچ راهی نداشتم شلوارو شرتمو تا زیر کونم کشید پایین و پنبه رو کشید رو کونم و بلافاصله سوزنو تا ته فرو کردو شروع کرد به تزریق کردن وایییی وحشتناک درد داشت اما از ترسم صدام در نیومد فقط اروم گریه میکردم بعد از اینکه تموم شد کمی با پنبه جاشو مالید و رفت سراغ دومی پنبه رو کشید رو اون یکی لپ کونمو حساب اونورم رسید خیلی دردم گرفته بود خواستم بلند شم که گفت کجا هنوز 2تا دیگه مونده گفتم نمیشه اونارو بعدا بزنی گفت نه نمیشه اخه تا حالا سابقه نداشت اینطور بی سرو صدا وایستم تا بهم امپول بزنه میدونست از این موقعیتا دیگه پیش نمیاد و بعد دوباره زیر بار نمیرم واسه همینم اون 2تای دیگرم ردیفم کرد و حسابی حالمو گرفت فرداش که از خواب پاشدم حالم خیلی بهتر بود اما هنوزم جای امپولام درد میکرد خیلی از دستش عصبانی بودم اومد دوباره معاینم کردو دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت هنوز تب داری و کامل خوب نشدی باید یه امپول دیگه هم بزنی وایییی از ترس خشکم زد وقتی منو با اون قیافه دید گفت نترس بابا شوخی کردم.به امید اینکه خوشتون اومده باشه فعلا بای

من اسمم نگاره.20 سالمه.چند روز پیش نصفه شب از خواب بیدار شدم.گلوم درد میکرد.کولرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم درد گلوم بیشتر شده بود.بعد از ظهر اماده شدمو با مامانم رفتیم دکتر.معاینم کرد و برام نسخه نوشت.گفت 2تا پنیسیلین نوشتم همین الان بزن.منم گفتم چشم...اومدیم بیرون مامانم گفت من میشینم اینجا تو برو دواهاتو بگیرو بیا.داروهامو گرفتمو برگشتم درمونگاه.رفتم تزریقاتو برام تست کردن.چند دقیقه نشستم تو راهرو تا اقای امپولزن صدام کردو گفت بیا تو.مامانم گفت باهات بیام؟گفتم نه...رفتم داخل و اون گفت برو دراز بکش.منم مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اقای امپولزن هم هر 2تا رو اماده کرد تا برام بزنه.راستش یکم ترسیده بودم.اونم دو طرف شلوارمو تا وسط باسنم داد پایینو پنبه رو مالید.یدفعه سرنگو فرو کرد...زیر لب همش میگفتم اوییییی...لامصب تموم نمیشد.بالاخره کشیدش بیرونو اون سمتو پنبه مالید.وقتی خواست بزنه ترسیدمو خودمو سفت کردم.اونم امپولو فرو کرد.هی بهم میگفت شل کن.حتی 2_3 بار هم محکم زد رو باسنم.ولی نمیتونستم خودمو شل کنم.چون امپولزنه هم مرد بود روم نمیشد چیزی بگم.همش لبمو گاز میگرفتمو اروم ایییی...میکردم.اونم امپولو زدو کشید بیرونو جاشو محکم فشار داد.منم اروم داشتم گریه میکردم.خیلی درد داشت. یه نگاه به باسنم کردم.پنبه خونی بود.شرتو شلوارمو کشیدم رو باسنمو جای امپولا رو میمالوندم.اشکامو پاک کردمو اروم از روی تخت بلند شدم.لباسامو مرتب کردمو از اقای امپولزن تشکر کردم.تا خونه لنگ لنگان راه رفتم.جای امپولا هم فرداش بدجوری سیاهو کبود شده بود.

اسم من شهناز و 26سالمه .قبلا هیچ علاقه ای به امپول نداشتم ولی 5 ساله که شدیدا به اینکه کسی جلوم امپول درد دار بزنه علاقه مند شدم و توی این 5 سال بسیار این اتفاق افتاده چون همیشه میگن هرچی که بخوای برات پیش میاد. حتی بیشتر با پسرهایی دوست میشم که دکتر باشند یا دانشجوی پزشکی. حالا خاطره اولین باری که به امپول علاقه مند شدم رو براتون تعریف میکنم.
5 سال پیش بود که خواهر کوچیکم که الان 21 سالش و اونموقع 16 سالش بود مریضی سختی گرفته بود و چون امتحان داشت باید میرفت دکتر تا زود خوب بشه. پدرم شغلی داره که بیشتر وقتها خارج از کشور و وقتی میاد ایران باز هم میره شهرستان بیشتر وقتها خونه نیست مادرم هم که الان 52 سالش رانندگی نمیکنه و بیشتر وقتها میره کلاس خواهر بزرگمم الان 31 سالش که ازدواج کرده و یک بچه داره . کسی نبود که ببردش دکتر به من زنگ زد گفت بیا دنبالم رفتم بردمش دکتر. به دکتر که یک مرد جوان بود گفتم امتحان داره و میخواد زود خوب بشه گفت یعنی امپول بنویسم گفتم نه خواهرم گفت اگر میشه امپول نده دکتر گفت کی امتحان داری و کدومش مهمتره امتحان یا امپول نزدن. خواهرم گفت 3 روز دیگه و امتحانش خیلی مهم تر گفت باشه. 3 تا امپول نوشت که باید2 تاش رو همون روز میزدو یکی دیگر رو فرداش. رفتیم داروخانه امپولارو خریدیم و رفتیم یک تزریقات یک پیر زن بود به خواهرم گفت بخواب وقتی رفتم تو تزریقات بوی الکل بهم خورد ضربان قلبم رفت بالا یک حس عجیب و جالبی داشتم. خواهرم با ترس خوابید امپولزنه گفت اول باید تست کنم روی دستش تست کرد و گفت 15 دقیقه دیگه امپولات رو میزنم. من عجله داشتم که زودتر بیاد بزنه خودم هم نمیدونستم چرا خواهرم رو بوسیدم و گفتم نترس بهش گفتم دمر شو اماده باش دمر شد و من شلوارو شورتش رو کامل تا زیر باسن کشیدم پایین خودم هم عین پسر های هیز به باسنش نگاه میکردم. وقتی امپولزنه با امپولها اومد تو نفسم بند اومد بعد اومد بالا سر خواهرم پنبه رو کشید و امپول اول رو زد خواهرم اولش اه و ناله کرد وقتی صداش رو میشنیدم لذت میبردم و تعجب میکردم از خودم امپول دوم رو طرف بعدی زد و خواهرم گریه کرد چون پنیسیلین بود. شب تمام مدت تو فکر فردا بودم که خودم ببرمش و دوباره کونش رو در حال امپول خوردن ببینم.فردا زنگ زدم گفتم حاضر باش میام دنبالت گفت نمیخوا بزنم گفتم برای امتحانت بزن راضی شد و بردمش همونجا نمیخواست بیاد اونجا ولی بردمش دوباره خودم شلوارو شورتش رو دادم پایین پیر زن اومد و خیلی سریع پنیه رو کشید و سوزن رو فرو کرد. خواهرم یک اخ کوچیک کرد بعد که شروع کرد به فشار دادن پدال دوباره گریه اش گرفت و اروم گریه کرد من هم با دقت تمام داشتم کونش رو نگاه میکردم.
از اون به بعد هم برای خودم پیش اومد که بهم امپول بزنن و هم پیش اومد که جلوی من به دیگران امپول بزنند چون برام واقعا لذت بخش

من غزل هستم.20 سالمه و تقریبا تا دلتون بخواد انواع و اقسام امپولا رو زدم.من مادرم دکتره داخلیه و منم کلی از این بابت مستفیض شدم.از وقتی که یادمه از بچگی بهم امپول میزد.الال هم معمولا هر از چندگاهی امپول بهم میزنه.اگر هم دلیلی نداشته باشه میگه ضعیفی_کم خونی داری_باید فلان امپول تقویتی رو بزنی.خلاصه ما رو سرویس کرده.اگه بخوام براتون خاطراتمو بنویسم یه مثنوی 70 من کاغذیه...!!!مثلا تو زمستون یه بار انفولانزا گرفتم.گلوم چرک کرد.این دهنی از ما سرویس کرد که نگو.برام نسخه نوشتو گفت غزل برو این داروهایی که برات نوشتمو بگیر بیار.حالا اون موقع هم مهمون داشتیم.به زور منو فرستاد داروخونه.الکل و پنبه هم گرفتم.چون الکلمو و پنبه مون تموم شده بود.تموم کیسه پر بود از سرنگو امپول.دختر عموم هم باهام اومده بود.داروهارو دید گریخیده بود.گفت این مال کیه؟گفتم ماله منه بدبخت.برگشتیم خونه.مامان خانوم حتی مهلت لباس عوض کردن هم به من نداد.هر چند چون مهمون داشتیم من لباس بیرون از قبل تنم بود.یه راست منو برد تو اتاقو گفت بخواب روی تخت.شلوارمو تا وسط باسن دادم پایینو چشامو بستم.نمیدونستم الان چندتا برام میزنه.فقط میدونستم باید زیاد باشه.چون اخلاق مامانمو میدونستم.یه نیگاه به مامانم انداختم دیدم 4تا امپول اماده کرده.2تاش پنیسیلین بود.چون پر از مایع سفید رنگ بود.یکیش تقویتی بودو اون یکی هم نمیدونم چی بود.2تا امپولو سمت راست زدو 2تا هم سمت چپم.بعد از اینکه امپوله اخرو زد شلوارمو کشید رو باسنمو گفت غزل زود بیا بیرون کلی کار داریم.میخوایم میز ناهار رو بچینیم.از روی تخت بلند شدمو لباسمو مرتب کردم.اومدم تو اشپزخونه و کمک تامامانم بکنم.اخر شب هم بعد از اینکه مهمونا رفتن دوباره امپول زدم.این بار 2تا.فردا صبحو شب هم هر بار2تا امپول زدم.راستش من از امپول بدم نمیاد.اصلا هم نمیترسم.ولی از اینکه این همه امپول بزنم بدم میاد.وگرنه وقتهایی که شهرستان باشمو مریض بشم هم خودم میرم دکترو ازش میخوام امپول بهم بده.چون هر وقت مریض میشم اگه پنیسیلین نزنم مدت بیماریم زیاد میشه.

سلام من یاسمنم چیزی که میخوام براتون تعریف کنم از قول زن همسایه که یک زن 30 ساله است که تازه زایمان کرده و برای مامانم تعریف کرده و من توی اتاق کنار اونها بودم و شنیدم یک زن قد بلند با سینه و باسن بزرگ
نزدیک زایمانم که بود دکترم داشت میرفت خارج و قرار بود من رو به همکارش که مرد بود معرفی کنه هرچی اصرار کردم که من دکتر مرد نمیرم گفت وضعیتت خطرناک و من به دکتر دیگه ای اعتماد ندارم به من هم گفت
حد اکثر 2 هفته دیگه زایمانت با دکتر مرد تماس گرفتم و معرفی کردم گفت پروندت رو کامل خوندم تاریخ معاینه داد که برم کلینیکش رفتم اول یک پرستار اومد من رو کامل لخت کرد و روی اون تخت ترسناک خوابوند
دکتر که اومد کلی خجالت کشیدم چون پیش دکتر زن هم کامل لخت نمیشدم اول سینه هام رو فشار داد جوریکه دادم در اومد بعد شکم و جاهای دیگه رو معاینه کرد و پرستار اومد کمک کرد واسادم من رو دولا کرد و از پشت معاینه کرد
اون موقع دلم میخواست فحشش بدم لباس پوشیدم و اسم چندتا بیمارستان رو برد و من یکیش رو برای زایمان انتخاب کردم توی چند نا برگه چیزایی نوشت و گفت فردا صبح زود برو پذیرش بیمارستان برگ پذیرش ازمایشات
و نسخه دارو هات توی پاکت خودشون همه کارهات رو انجام میدن اگر بدنت اماده باشه تا چند روز دیگه طبیعی زایمان میکنی و اگر نباشه پس فردا سزارین میشی فردا صبحش رفتم و اتاقم 4 تخته بود یک لباس دادند که
از پشت باز بود و با بند بسته میشد و زیرش نباید چیزی تنم میکردم ازم ازمایش ادرار گرفتن و خوابیدم رو تخت یک پرستار اومد با یک دستگاه فشار یک سرم و چند تا سرنگ و امپول اول فشارم رو گرفت بعد ازمایش خون
گرفت سرم رو وصل کردو گفت برگرد و یک امپول دردناک که اه من رو دراورد به من زد بعد به من و همراهم که خواهرم بود گفت این سرم 1 ساعت طول میکشه وقتی تمام شد بیاید خبر بدید 12 تا سرم تزریق بشه
و اول هر سرم باید فشار و ازمایش خون گرفته بشه و یک امپول توی سرم و یکی غصلانی تزریق بشه تا فردا صبح هم نباید چیزی بخوری فردا صبح دکتر میاد و از روی ازمایشات میگه که سزارین میشی یا طبیعی زایمان
میکنی تصور 12 تا امپول و سرم هم سخت بود چون سر اولیش هم دستم میسوخت و هم باسنم درد میکرد این 12 تا سرم تا 9 شب طول کشید بعدش به همراهم گفتند دیگه لازم نیست بمونه و باید بره من خوشحال بودم که
دیگه امپول و سرم ندارم و خواستم بخوابم ولی از درد باسنم نمیتونستم مخصوصا که مجبور بودم به پشت بخوابم ساعت تقریبا 12 بود چراغها خاموش بود ولی من خوابم نمیبرد گریه ام گرفته بود که دیدم چراغ کوچیک بالا سرم روشن
شد 2 تا پرستار اومدن و به من اروم گفتند برگرد امپولت رو بزنیم دیگه طاقت نداشتم ولی چاره ای هم نبود برگشتم و شنیدم که یکی به اون یکی میگه اینجارو الکل بزن و سوزن رو همینجا فرو کن فهمیدم که ناشی سوزن زو چنان فرو
کرد که دردش از کل امپولای قبلی بیشتر بود وقتی مایع رو تزریق کرد کاملا گریه کردم تموم که شد خواستم برگردم دیدم یکی دیگه همونجا زد واقعا دردش وحشتناک بود صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دکتر و یک مرد
جوان و 2 تا پرستار بالا سرمن دوباره من رو معاینه کردند دکتر گفت 2 تا سرم رو بزنید و برای 4 ساعت دیکه بیاد اتاق عمل باید سزارین بشه نگران بودم چندتا دیگه باید امپول بخورم ولی فقط 2 تا سرم
بود من رو خوابوندند روی برانکارد و بردند اتاق عمل اونجا من رو کامل لخت کردند و یک ملافه روم کشیدند تازه فهمیدم که باید با امپول توی نخاع بی حس بشم خیلی ترسیدم گفتند اکر همکاری کنم درد نداره مچ پاهام رو بستند
به پایین تخت و من رو نشوندند و سرم رو تا میشد به پام نزدیک کردند دکتر اومد پرسید فلان امپول رو زدید پرستار گفت الان میزنم توی همون حالت به من 2 تا امپول تو بازو و 2 تا تو باسن زدند و 2 نفر دستام رو گرفتند و
من درد شدیدی توی کمرم حس کردم و چند ثانیه بعد بی حس شدم و خوابم برد

سلام چند روز پیش من خونه ریحانه بودم.بیچاره بدجوری سرماخورده بود.گلوش و بدنش شدیدا درد میکردو جون نداشت.خالم(مادر ریحانه)گفت بهناز من الان باید برم جایی.دستت درد نکنه اگه میشه اینو ببر دکتر.به دکتر هم بگو براش امپول بنویسه.حالش خیلی بده.منم گفتم چشم خاله...خالم رفت بیرونو منم به ریحانه گفتم پاشو بریم دکتر...گفت بهناز لباسامو از تو کمد بهم میدی؟رفتم تو کمدو مانتوو جورابو شلوار لی دراوردمو بهش دادم.پوشیدو رفتیم دکتر. بعد از معاینه شروع به نسخه نوشتن کردو اخر هم گفت همه امپولاشو حتما بزنه...به ریحانه گفتم تو بشین اینجا تا من داروهاتو بگیرمو بیام امپولاتو بزنی.داروهاشو گرفتم چشمام 4تا که سهله 10تا شد.کیسه پر بود از سرنگ و امپولو سرم بود.دلم به حال ریحانه سوخت.رفتم تو مطب دکتر.به ریحانه گفتم تو برو دراز بکش.یه نگاه به من کردو گفت تو هم بیا.گفتم باشه.تو برو بخواب منم میام.منشی امپولا برد پیش دکتر تا بپرسه کدوما عضلانیه و کدوما تو سرم باید بزنه.بعد هم رفت تو اتاقو منم پشت سرش رفتم.ریحانه خوابیده بود روی تختو مانتوش رو زده بود بالا و شلوارشو شل کرده بود.خانومه هم داشت امپولارو اماده میکرد.منم گوشه شلوارشو دادم پایین و بهش گفتم ریحانه جان خودتو شل کن.خانومه اول براش تقویتی زد.یه ب12 با یه ب کمپلکس بود.بعد هم من این سمته شلوارشو دادم بالا و اون سمتشو کشیدم پایین.یه دگزامتازون هم اون سمتش زد.گفت براش جای اینارو بمالون تا بیام.ریحانه هم اروم داشت ای ای میکرد.وقتی برگشت رفت سراغ کیسه امپولاو دو تا سرنگ بزرگ در اوردو شروع به اماده کردن اونا کرد.2تا سفتریاکسون بود.دو تا سرنگ پر.من به جا ریحانه ترسیدم.وقتی اماده شد من شلوار ریحانو تا وسط باسنش کشیدم پایین.پنبه رو مالیدو سوزن سرنگ رو تا نزدیکای اخرش فرو کردو شروع به تزریق کرد.ریحانه هم اروم میگفت ایییی...بعد از تزریق به ریحانه گفت جابه جا شو تا اون سمتت هم بزنم.بیچاره ریحانه چار زانو جابه جا شدو خوابید.گوشه این سمت شلوارشو دادم پایینو خانومه هم پنبه رو مالیدو سوزنو تا ته کرد تو باسنه ریحانه.ولی ریحانه خیلی اروم خوابیده بودو چیزی نمیگفت.بعد از تزریق خانومه گفت یکم جاشو بمالون تا برگردمو سرم براش بزنم.منم جاشو مالوندمو با ریحانه یکم شوخی کردم.از قیافش معلوم بود بیچاره خیلی درد کشیده.وقتی هم که میخواست سرم بزنه بیچاره کلی عذاب کشید.اخه اون هم مثل من لاغره و رگش پیدا نمیشد. خانمه هم 2تا امپول تو سرم براش زد خالم زنگ زدو گفت چی کردید؟گفتم براش امپول زدن.الانم زیر سرمه.وقتی سرمش تموم شد نای بلند شدن نداشت.اومدیم خونه .همونجوری با لباس بیرون رفت تو تختشو خوابید.برای فرداش هم امپول داشت.شب برای شام بیدارش کردمو لباساشو در اوردم.حالش بهتر بود.بعدا ادامشو براتون مینویسم.

فرداش که میخواستیم بریم درمونگاه ریحانه رو از خواب بیدار کردمو لباساشو بهش دادمو اماده شد که بریم درمونگاه. براش قبض 3تا امپول گرفتم.بهش گفتم میترسی؟گفت نه بابا...رفت روی تخت خوابیدو منم رفتم پیشش.شلوارشو خودش تا وسط باسنش داد پایین.وقتی مسئول تزریقات اومد بالا سرش گفت ببخشید خانوم.اگه میشه اول سفتریاکسونا رو بزنید.اونم امپولاشو اماده کردو پنبه رو کشید رو باسنش و سرنگو فرو کردو امپولشو زد.بعدش اون سمتو امپول زد.یادمه وقتی بچه بودیم همیشه ریحانه از امپول میترسید و وقتی که با هم مریض میشدیم اول من امپول میزدمو بعد ریحانه.ولی این سری انگاری که واقعا ترسش ریخته.چون یا هیچی نمیگفت و یا زیر لب اروم میگفت اییییی...خلاصه امپول بعدی رو هم زد و خانومه هم سمت قبلیشو پنبه مالیدو دگزامتازونش رو هم تزریق کرد. تو حالت خوابیده براش یکم از روی شلوار مالوندم. بعد هم زیپ شلوارشو کشید بالا و دکمشو بستو از اون خانومه تشکر کردو اومدیم خونه.حالش خیلی بهتر شده بود.شب بهم گفت جای امپولام خیلی درد میکنه.منم براش کمپرس اماده کردم قبل از اینکه براش بزارم یه نگاه به باسنش کردم دیدم بیچاره همه باسنش کبوده...!2 روز پیشش موندم.حالش دیگه خوب شده بود...

سلام غزلم. پاییز پارسال پاییز من انفوالانزا گرفته بودم.مامان و بابام هم به خاطر فوت یکی از فامیلای تقریبا دورمون مجبور شده بودن برن شهرستان و یه 10 روزی موندن.منم شدیدا بدن و گلو درد داشتم.میخواستم برم خونه داداشم ولی راستش روم نشد 10 روز برم تو سرشون چتر بشم.تا 2روزمقاومت کردمو دکتر نرفتم.میخواستم یدفعه بدون امپول خوب بشم.ولی روز دوم که مامانم زنگ زد صدام درنمیومد.گفت پس چرا نرفتی دکتر؟حتما الان برو و داروهاتم حواست باشه به موقع بخوری.تقریبا نزدیک غروب بود که هومن(bf)زنگ زد گفت میام دنبالت.منم لباس پوشیدم و اماده شدم.دفترچه بیمه هم برداشتم.اومد دنبالمو رفتیم بیرون.گفت تو چرا اینقدر حالت بده؟با هم رفتیم درمونگاهو دکتر معایتم کردوبرام کلی امپول نوشت.4تا سفتریاکسون_2تا دگزامتازون و بتامتازون_امپول تقویتی و 2تا سرم.چندتا امپول هم برای تو سرم.داروهامو هومن گرفتو منم رفتم پول امپولارو بدم و قبضشونو بگیرم.قبض 4تا امپولو یه سرم گرفتم تا هومن اومد.سفتریاکسونا رو باید 12 ساعتی میزدم.رفتم داخل و امپولا رو دادم به خانومه تا تزریقامو انجام بده.مانتومو زدم بالا و شلوارمو شل کردمو تا وسط باسنم دادم پایین.خانومه هم امپولا رو زدو بعد شروع به اماده کردن سرمم کرد.منم شلوارمو کشیدم بالا و دکمه شلوارمو بستم.هومن اومد بالا سرم تا تنها نمونم.بعد از اینکه تموم شد رفتیمم بیرون.اون شب هم با هومن تا ساعت تقریبا 10 بیرون بودم.فردا صبح از خواب پاشدمو یه کم صبحونه خوردم که ضعف نکنم.بعد لباس پوشیدمو رفتم درمونگاه.قبض یه امپول گرفتمو رفتم داخل.دراز کشیدمو گوشه شلوارمو دادم پایین.خانومه هم اومدو محل تزریقو پنبه الکلی مالیدو سرنگ پر سفتریاکسون رو فرو کرد.بعد از تزریق جای امپول ذوق ذوق میکردو دلم میخواست گریه کنم.پاشودمو اومدم خونه.عصر هم باید دوباره امپول و سرم میزدم.اصلا نه اشتها غذا خوردن داشتم و نه جون درست کردنش.سر شب رفتمو یه لیوان شیر خردم با یه موز.لباسامو پوشیدمو رفتم درمونگاه.3تا قبض امپولو سرم گرفتمو رفتم توی تزریقات.امپولامو زدو منم از درد داشتم میمردم.سفتریاکسونا خیلی درد داشت.بعدش هم برام سرم زدن.زیر سرم که بودم دادشم زنگ زدو گفت میام دنبالت.هرچی اصرار کردم قبول نکرد.نیم ساعت بعد زنگ زدو گفت توی راهروی درمونگاهه.بعد از اینکه سرمم تموم شد رفتیم خونه داداشم.یکم شام خوردمو رفتم خوابیدم.ولی لامصب هم تنم درد میکرد_هم جای امپولا_هم با این شلوار تنگ مگه میشد.زن داداشم هم اصلا حواسش نبود شلوار بیرون پامه.صبح هم رفتم تا اخرین امپولمو بزنم.رفتم یه تزریقاتی و امپولو به اقایی که اونجا بود دادمو روی تخت خوابیدم.مانتومو دادم بالا و شلوارمو شل کردم.اونم اومدو شلوارمو یکم داد پایینو گفت اوه اوه...همش کبوده که.یه نفس عمیق بکش.بعد هم پنبه رو مالیدو فرو کرد تو باسنم.وای.چه دردی داشت...اخرش داشتم خیلی اروم گریه میکردم.بعد از تزریق هم از روی شلوار میمالوندمش.اشکامو پاک کردمو لباسمو مرتب کردمو اومدم خونه.بعد از 3 روز هم حالم خوب شد.من تمام اینها رو تو دفتر خاطراتم نوشتم.برای همین کامل یادمه.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
من رضا هستم . مینا کار داره و نمیتونه وبلاگ رو اداره کنه واسه همین وبلاگ رو واگذارمی کنیم . هر کی بخواد تو نظرات بگه تا پسورد برای ایمیلش فرستاده بشه . اگه هم کسی نخواد وبلاگ رو حذف می کنیم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام . شرمنده دیر کردم . این خاطره ها رو از wordpress برداشتم . امیدوارم خوشتون بیاد . این دفعه زود آپ می کنم .

بعد از معاینه دندان ابسه کرده ام توسط دکتر تو یک درمانگاه کوچیک نزدیک خونمون برام پنی سیلین،جنتامایسین و کلی کپسول و قرص نوشت و گفت:امپولهاتو همینجا بزن.رقتم داروهامو گرفتم و اومدم به تزریقات.خیلی خلوت بود.دختر منشی گفت:چند لحظه منتظر باش رفته نماز.طولی نکشید که اقایی میان سال قد کوتاه با لباس سفیدش اومد.رفتیم تو اتاق تزریق.پلاستیک داروهامو گرفت و امپولمو تست کرد و دوباره رفت بیرون.10-15 دقیقه بعد برگشت دستمو نگاه کرد و اشاره کرد به تخت کناری اش و گفت:بخوابم رو تخت.منم مانتومو زدم بالا و شلوارمو کمی کشیدم پایین و خوابیدم.داشتم اماده کردن سرنگو نگاه میکردم و دیدم که داره هوا گیری میکنه.برگشت رو به من و شرتمو کمی پایین کشید،پنبه رو مالید رو باسنم و سوزنو فرو کرد وشروع به تزریق کرد.وقتی تموم شد رفت سراغ پنی سیلینه و اماده اش کرد.طرف دیگه باسنمو لخت کرد و پنبه مالید و ازم خواست یک نفس عمیق بکشم و دوباره سرنگو فرو کرد تو باسنم.کلی درد داشت و لبهامو گاز گرفته بودم و روم نمیشد آی و اوی کنم تا تزریق تموم شد.

من لیلا هستم که 17سالمه.منم میخواستم یه خاطره نزدیک از امپول زدنم براتون بگم.راستش من امپول خورم خیلی ملسه.یعنی سریع مریض میشمو سریعا هم چندتا همیشه امپول میخورم.هفته پیشم سرما خورده بودم که رفتم دکتر وتا دکتر از من پرسید امپول میزنی یا نه؟مامان خانم پریدن وسط و گفت دکتر حدالامکان امپول بنویسید…منم جلو دکتر نتونستم حرفی بزنمو موندم تو رودروایسیو گفتم بله دکتر و اونم 3تا پنیسیلین6.3.3 نوشتو گفتروزی یکی بزن.بعد هم برا سرفه های خشکی که میزدم هم دوتا امپول کوچیک نوشت که باهم قاطی میشد.رفتیم داروخانه و داروهامو گرفتیمو رفتیم تزریقاتی.مامانم گفت من تو راهرو نشستم خودت برو بزنو بیا.منم رفتمو یه 6.3.3واون دوتا امپول کوچیک رو دادامو بعد ازتست کردن خوابیدمو شلوارمو یکم گوششو دادم پایینو خودمو اماده کردم.اقای امپولزن اول اون امپولایی که قاطی کرده بود اورد زد سمته چپم و بعد رفت پنیسیلین رواماده کردو اومد گفت سمت راست بزنم یا همون چپ.منم خیال کردم زیاد دردم نیادو پیش خودم گفتم سمت راستمو فردا امپول میزنم گفتم اقا همون چپ بزن.شروع کرد تزریق با تمام وجودم خودمو نگه داشتمو دادو جیغ نزدمو تحمل کردم.بعد از تزریق هم یه مقدار از روی شلوار مالیدمو پاشدم.فرداشم که دوباره میخواستم برم درمونگاه مامانم خونه نبود.بهش زنگ زدم گفت که فعلا نمیتونه بیادش خونه.منم لبلباس پوشیدمو تنهایی رفتم درمونگاه.تزریقاتی گفت اخرین بار کی پنیسیلین زدی؟گفتم بابا همین دیروز خودت برام زدی.گفت پس برو دراز بکشو امپولو اماده کردو اومد بزنه.منم خودمو با اینکه شل کرده بودم حسابی دردم گرفت ولی به رو خودم نیوردم.بعد از تزریق گوشه شرتو شلوارم که پایین بود سریع دادم بالا و اومدم خونه.شب که میخواستم بخوابم دیدم دو طرف باسنم خیلی درد میکنه.یه نگاه کردم دیدم دوطرفش کبود شده. مونده بودم امپول سوم رو کدو م طرف بزنم.فرداش با مامانم رفتیم درمونگاه.مامانم گفت خودت برو بزن من میشینم تو راهرو.منم رفتم امپولو دادم به اقای امپولزنو رفتم سمت تختو مانتومو زدم بالاوشلوارمو شل کردمو دراز کشیدم رو تخت.اقا با امپول پنیسیلین اومد بالا سرم.گفت چپ بزنم یا راست؟گفتم فرقی نداره.اونم چون سمت چپم وایساده بود همون سمت چپم زد.اول گوشه شلوارمو داد پایینو بعد پنبه رو مالید.منم یه نفس عمیق کشیدمو سورنگو فرو کرد.درد وحشتناکی داشت.باتمام وجود لبمو گاز میگرفتمو بعد ناخواسته وسط تزریق باسنمو سفت کردم.بعد تزریق احساس میکردم پام فلج شده.نمیتوونستم پاشم.به زور پاشودمو اومدم بیرون.مامانم کلی غرغر کرد که چرا اینقدر طول کشید…!هنوزم یکم باسنم کبوده.من از 14سالگی تصمیم گرفتم موقع امپول زدن نه گریه کنم ونه اخو اوخ…

سلام من النازم.20سالمه.منم براتون یه خاطره مینویسم.من پارسال ویروس انفولانزا گرفته بودم.حالم خیلی بد بود.چند بار دکتر رفتمو هر دکتریهم چندتا امپول دادو منم همشون رو میزدم.دکتر اولی برام4تا پنیسیلین یک میلیون و دویست نوشتو گفت روزی2تا بزن دوا هامو گرفتمو رفتم تزریقات.امپول دادم به خانمی که اونجا بودو ازم پرسید کی پنیسیلین زدی؟گفتم تقریبا 2هفته پیش برای چرک کردن گوشم زدم.اونم گفت پس برو بخواب.منم رفتم دراز کشیدمو شلوارموتا نصفه باسنم دادم پایینو اونم با دوتا امپول گنده اومد بالا سرم.پنبه الکلی رو مالید رو باسنمو امپولو فرو کرد.بعدازتزریق اولی هم سریع طرف دیگه باسنمو امپول زد.بعد پاشدمو اومدم خونه.مامانم گفت چی کردی؟دکتر رفتی؟گفتم اره دوتا دامپولم زدم.فرداش که میخواستم برم درمونگاه هنوز جای دوتا امپولا درد میکرد.لباس پوشیدمو رفتم درمونگاه. خانومی که دیروز برام زده بود نبودشو فقط یه اقایی بود.منم دوتا امپولارو دادمو رفتم دراز کشیدم.مانتومو چون تنگ بود باز کردمو شلوارمم چون مثل مانتوم تنگ بود گوششو خودم دادم پایینو اماده شدم.اونم امپولموزدو گفت اگه میخوای اون طرفت بزنم جابه جاشو.منم با بدبختی خودمو جابه جا کردم.بعد امپول بعدیو زدو رفت بیرون.لباسمو مرتب کردمو با بدختی خودمو به خونه رسوندم.

سلام من الهه هستم.20سالمه.دیروز میخواستم اول برای ابسه دندونم برم دکتر دندون پزشکی.بعد برم پیش مهرداد (دوست پسرم).برا همینحسابی تیپ زدم.خبر مرگم تولدم هم بود.یه ساعت جلو اینه بودم.یه شال خوشگل_یه مانتو مشکی شیک جذب_شلوار لی مشکی تنگ که تا حالا پا نخورده بودو روز قبل خریده بودم.خلاصه تنهایی پاشدم رفتم دکتر که از اونجا برم پیش مهرداد.رفتم مطب. منشی گفت برید داخل.منم رفتم تو.دکتر بعد از معاینه گفت فعلانمیتونم نه بکشمشو نه پرش کنم.بعد برام دارو نوشت.بعد از نوشتن نسخه گفت برات امپول نوشتم.از هر کدوم روزی یکی بزن.رفتم داروهامو گرفتم.دیدم8تا جنتومایسین+8تا پنیسیلین 800 +2تا سفتریاکسون.اومدم رفتم تزریقات.بعد از تست پنیسیلین رفتمو دراز کشیدم رو تخت.مانتومو دادم بالاو شلوارمو شل کردم.یه زنی اومدو گوشه شلوارمو داد پایین.جنتومایسین رو تزریق کرد. بعد من جاشو مالیدم تا پنیسیلین رو اوردو طرف دیگهباسنم زد.واقعا درد داشت.بعد اومدو امپول سفتریاکسون رو بزنه.یه لحظه که برگشتم گوشه شلوارمو بدم پایین دیدم یه سرنگ پر از مایع زرد رنگه.فهمیدم باید درد زیادی داشته باشه.خودمو شل کردمو اونم همون سمتی که تازه پنیسیلین زده بودم زد.پدرم در اومد تا تموم شد.مثلا میخواستم برم با مهراد بیرون.بعد تزریق اخری گفت یکم بمال سریع پاشو.منم اصلا انگار پا نداشتم.شلوارمو با لباسام مرتب کردمو رفتم سر قرار…امروزم رفتم درمونگاه.امپولارو زدم دوباره سر سفتریاکسون خیلی دردم گرفت.برگشتمخونه.ازفردا تا6روز دیگه باید یه پنیسیلین بزنمو یدونه جنتومایسین.دیشب سعی کردم اصلا به مهرداد نفهمه امپول زدم…

سلام من مهتاب هستم.18سالمه.خونمون تهرانه ولی دانشجوی ترم یک ساری هستم.چند روز پیش سرما خورده بودم.رفتم دکترو گفتم اگه میشه برام امپول پنیسیلین بنویسه..دکتر هم قبول کردو 4تا پنیسیلین 6.3.3 برام تجویز کردو منم بعد از گرفتن داروهام رفتم تزریقاتی.همون موقع دوتاشو زدم. یکم درد داشت ولی خوب باید تحمل کرد.بعدش هم اومدم خوابگاه.فرداش هم دو تا دیگه زدم.روز دوم بیشتر درد داشت.ولی به جاش زود گلوم که چرک داشت خوب شد.من معمولا وقتی مریض میشم امپول میزنم از بچگی وقتی سرما میخوردم مامانم منو میبرد دکترو به دکتر میگفت برام امپول بنویسن.منم از اون موقع دیگه از امپول نمیترسم.

سلام.من مهتاب هستم.دوباره امپول زدم.تقریبا دو هفته پیش بود نوشتم که امپول زدم.با بچه های خوابگاه رفتیم استخر.توی اب خیلی چرخیدمو شیرجه زدم.از فرداش دیدم گوشم درد میکنه.بعد یکی دو روز خیلی بیشتر شد.رفتم دکترو اونم برام 3تا پنیسیلین نوشت.دواهارو که گرفتم رفتم درمونگاه.چند لحظه منتظر شدم تا نوبتم شد.امپولو زدم.خیلی بد زد.به نظرم به جای اینکه تو عضله باسنم بزنه بیشتر نزدیک کمرم زد.فکر کنم ناشی بود.فرداشم رفتم دومی رو زدم.شانس اوردم دیروزیه نبود.روز سوم هم دوباره رفتم همون درمونگاه.اخه درمونگاه دیگه ای نزدیک خوابگاه نیست.همینم کلی پیاده روی داره.از شانس گندم دوباره همون خانمه بود.هنوز جای امپول 2 روز پیشش درد میکردو کبود بود.سمته دیروزی رو برای امپول زدن اماده کردم.چشمتون روز بد نبینه.به حدی بد زد که منی که هیچ وقت چیزی موقع امپول زدن نمیگم داشتم ایییییی و اوخخخخ میکردم…بعد تازه بعد تزریق گفت خانم چیه؟؟؟؟این همه ناله کردن نداره…واقعا راه رفتن برام سخت شده بود…الانم جای دوتا امپولا سیاهه.جالب اینکه گوشمم هنوز خوب نشده…احتمالا دوباره میرم دکتر.اگه دوباره امپول نوشت چی…؟؟؟با این باسن کبود چطور بزنم…؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara | 
سلام .

شرمنده دیر کردم . یک فیلم می ذارم شاید بعضی ها دیده باشن ولی بازم بد نیست .

http://injectblog.com/content/injectstorm/injst.wmv

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sara |